تبليغاتX
تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید

تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید

دلم تنگه براي اينجا و براي همه دوستان خوبم..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 12:57  توسط فاطمه  | 

دیگه خفه ات نمی کنم کوچولو فقط برای مدتی نمی دونم کم یا زیاد می رم جای دیگه....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 20:21  توسط فاطمه  | 

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

         شوق یک خیز بلند از رو ی بته های نور

                            برق کفش جفت شده تو گنجه ها

                                                با اینا زمستونو سر می کنم............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 13:17  توسط فاطمه 

نی من منم ،نی تو تویی ، نی تو منی

هم من منم ، هم تو تویی ، هم تو منی

من با تو چنانم ای نگار ختنی

کاندر غلطم که من توام یا تو منی

"مولانا"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 21:36  توسط فاطمه 

سیاهی شب... اما تو این سیاهی ، روشنی دل ها... مهربان ترین دل ها... انتظار... شوق دیدار... یکی داد می زنه یه نفر اومد... صدای دست توام با اشک شوق بعضی... یه نفر از پله ها میاد پایین .... و فرقی نمی کنه این یه نفر نسبت خونی با تو داره یا نه... اصلا میشناسیش یا نه؟؟؟ همونه که تو منتظرشی یا نه!!!؟؟؟ اینجا همه با هم آشنان... از سال ها پیش ... شاید حتی قبل از تولد... و باز نفر بعدی... و باز هم صدای دستها و اشکهای چشم ها... و چه طعم شیرینی داره آزادی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 21:33  توسط فاطمه 

ساعت از یک گذشته بود و احتمال میدادم که مش حسین خوابیده... مش حسین دیگه!!! همون پیرمرد افغانی که سرایدار مجتمع ایه که خونه ی خالم اونجاست... همون پیرمرد مهربونی که من خیلی دوستش دارم... همون که شبیه پیرمردای مهربون تو فیلماست... همون که نگاهش یه طعم قشنگی داره ...

آره ساعت از یک گذشته بود و من فکر می کردم الان حتمن مش حسین خوابیده و بنده خدا به خاطر من باید از خواب بیدار بشه اما باید می رفتم خونه خاله... رسیدم جلو در دیدم تو اتاقکش خوابیده. اما انگار با صدای قدمهام بیدار شد... زودی اومد جلو و در رو باز کرد... سرم رو انداختم پایین و لبخندی از شرمندگی زدم و گفتم می بخشید شما رو هم از خواب بیدارکردم... خندید و گفت این حرفا چیه دختر؟؟!!! داشتم می رفتم که صداش تو گوشم پیچید که"دلت گرم باشه دختر!! دلت گرم باشه!!..."

و هنوز صدای شیرینش که تو گوشم میپیچه دلم گرمه گرم میشه....

  

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 15:23  توسط فاطمه 

 

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 19:3  توسط فاطمه 

*لحظه لحظه ی این دو هفته مثل یه کابوس بود یه کابوس سیاه سیاه سیاه....

**منم که هر وقت قاط می زنم زورم به عزیزترین کسام میرسه، تو این روزا هم زورم به این بچه ی بیچاره رسید... انگار که بخوام تلافیه تمام این کابوس ها رو سر این بیچاره در بیارم.... من به این بچه خیلی مدیونم... بچه یی که بهترین سنگ صبورم بود... بچه یی که بهترین دوستا رو باهاش پیدا کردم.........

***سر ظهر تو میدون ولیعصر داشتم زیر لب غر غر میکردم :"دیگه به این نتیجه رسیدم که به بزم زندگی نیومدم... بلکه به رزمی برای زندگی اومدم... باشه..."  صدای اکاردئون شنیدم برگشتم دیدم یه پسر جوونی که صورتش کاملا سوخته و حتی لبهاش به خوبی حرکت نمی کنه داره اکارئون می زنه و می خونه "پشت سر پشت سر، پشت سر جهنمه... روبرو، روبرو قتلگاه ادمه......." هنوز چهرش جلو چشامه و صداش تو گوشم....

**** دیگه تحمل شنیدن این جمله رو ندارم "تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 17:23  توسط فاطمه 

دقیقا از صبح که روی حذف وبلاگ کلیک کردم تا الان حس مادری رو داشتم که بچه شو خفه کرده...

طاقت نیاوردم و برگشتم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 23:30  توسط فاطمه