تبليغاتX
تنها توفان کودکان ناهمگون می زاید.

تنها توفان کودکان ناهمگون می زاید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 13:21  توسط فاطمه 

در قفل در کلیدی چرخید

لرزید برلبانش لبخندی

چون رقص آب بر سقف

از انعکاس تابش خورشید

در قفل در کلیدی چرخید

بیرون

رنگ خوش سپیده دمان

ماننده یکی نوت گمگشته

می گشت پرسه پرسه زنان روی

                                          سوراخ های نی

دنبال خانه اش ...

در قفل در کلیدی چرخید

رقصید برلبانش لبخندی

چون رقص آب بر سقف

از انعکاس تابش خورشید

 در قفل در

کلیدی چرخید.

احسان فتاحیان اعدام شد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 11:38  توسط فاطمه 

                                            

به راستی که تو نیز بودی و شدی،نه زان گونه که غنچه یی گلی، یا ریشه یی که جوانه یی یا یکی دانه که جنگلی، راست بدان گونه که عامی مردی شهیدی، تا آسمان بر او نماز برد..... راهت تا همیشه پر رهرو

 

رنج نامه احسان فتاحیان، زندانی سیاسی در آستانه اعدام، خطاب به افکار عمومی

واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی

نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم

خش خش برگ ها زیر قدم هایم

میگوید : بگذار تا فرو افتی

آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت..............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 4:3  توسط فاطمه 

همیشه عاشق آدمایی بودم که با سرسختی اتفاقات بد زندگی رو از رو می برن... و فریدا برام یکی از همین آدما بود... اولین بار با فیلمی به نام "فریدا" شناختمش... و تحسینش می کنم به خاطر این همه مقاومت و ایستادگی... به خاطر این همه سرپا ایستادن بعد از شکستن های پی در پی... تحسینش می کنم  با همه ی اختلافات فکری که باهاش دارم........

                                  

فریدا کالو در ششم جولای ۱۹۰۷ در شهر کوچک کویوکن، در حومهٔ شهر مکزیکو به ‌دنیا آمد. پدرش یک عکاس یهودی-آلمانی با اصلیت رومانیایی و مادرش دورگه یی اسپانیایی -مکزیکی بود. فریدا شش ساله بود که دچار بیماری فلج اطفال شد و ‌همین موضوع باعث شد تا پای راست او همیشه لاغرتر از پای دیگرش باشد. و فریدا برای پنهان کردن آن همیشه دامن بلند می پوشید. 

 در سال 1925  وقتی که 18 ساله بود در مکزیکو سیتی اتوبوسش با تراموایی تصادف کرد. میله ای فلزی شکمش را سوراخ کرد و از واژنش خارج شد. ستون فقراتش در سه نقطه شکست چند تا از دنده ها و لگن هم شكسته بود. پاي راستش از 11 نقطه ترك برداشت.. پنجه ي پا هم از جا در رفت و ضرب ديد. کسی گمان نمی برد زنده بماند یا اگر ماند بتواند دوباره راه برود؛ اما پس از یک ماه بستری شدن در بیمارستان به خانه بازگشت. پس از این تصادف، فریدا توجهش را از حرفه پزشکی به نقاشی معطوف کرد. برای ماه ها با بدن سرتا پا گچ گرفته شروع به نقاشی روی سه پايه اي کرد که مادرش برایش سر هم کرده بود. به کمک آینه، شروع به کشیدن تصویرهایی از خودش کرد. از ۱۴۳ نقاشی‌ای که او کشیده‌است پنجاه و چهارتایشان خودنگاره هستند. بعدها او چنین گفت: "من خودم را نقاشی می کنم چون اغلب تنها هستم و چون خودم را بهتر از هر سوژه اي مي شناسم."

نقاشی‌های کالو مورد توجه نقاش معروف دیه‌گو ریورا، قرار گرفت. دیه گو طرفدار کمونیست شوروی و نقاش دیواری بود که از دوستان نزدیک پاپلو پیکاسو محسوب میشد. در سال ۱۹۲۹ دیه گو و فریدا ازدواج کردند ،در زمان ازدواج دیه‌گو ۴۲ ساله بود و فریدا ۲۲ سال داشت.  این ازدواج پس از ده سال به یک جدایی طولانی و سپس طلاق انجامید. فریدا خود می گوید:"من در زندگی ام دو تصادف بزرگ را تحمل کرده ام .... اولی تصادفی که با اتوبوس کردم و تصادف دیگر دیه گو است." اما کالو و ریورا در سال ۱۹۴۰ دوباره ازدواج کردند.

                                        

نقاشی‌های فریدا بازتابی عمیق از رنج‌های شخصی و عمومی زندگی زنان هستند. با سررشته‌ای که فریدا از علم پزشکی داشت، بعضی نقاشی‌هایش با دقت بسیار در کالبدشناسی بدن انسان کشیده شده‌اند. فرهنگ مکزیکی تأثیر زیادی بر کالو داشت و این موضوع به وضوح در نقاشی‌هایش نیز مشهود است. کاربرد رنگ‌های تند و درخشان از خصوصیات آثار اوست. فریدا هرگز خود را سورئالیست نمی‌خواند، هرچند که کارهایش گاهی به عنوان هنر سورئالیستی در نظر گرفته می‌شوند و او نمایشگاه‌های متعددی به همراه سورئالیست‌های اروپایی برپا کرده‌بود. اما خود می گوید :"آنها فکر کردند من سورئالیست هستم ، ولی اینطور نبود. من هیچ گاه رویا نکشیده ام. من رئالیسم خودم را ترسیم کرده ام."  شیفتگی و کشش او به مسائل زنانه و روش صریح و صادقانه‌ای که به وسیلهٔ آن، این شیفتگی را در نقاشی‌هایش نشان می‌داد، باعث شده‌است بعضی صاحب‌نظران او را به عنوان یکی از فمینیست‌های قرن بیستم برشمردند. کالو بیشتر کارهایش را همچون نقاشان خیابانی کپی کار مکزیک، به جای بوم روی فلز می کشید؛ سبکي برگرفته از نقاشی های کوچکی که به قصد نذر و نیاز و برای خاصیت معجز گونه شان در رفع بلا به مریم باکره یا مقدسین تقدیم می شدند. نقاشی ها اغلب بازتاب روابط آشوب زده ی او با ریورا و غم سلامتی پیوسته رو بزوالش است.  

کالو یکی از طرفداران فعال کمونیسم بود. او رابطهٔ عشقی کوتاهی نیز با لئون تروتسکی که نهایتاً در ۱۹۴۰ در شهر مکزیکو توسط نمایندگان استالین ترور شد، برقرار کرد. مدتی بعد از مرگ تروتسکی، فریدا موضعش را تغییر داد و حمایت خود را از شوروی زیر رهبری استالین اعلام کرد. او از طرفداران مائو بود و از چین به عنوان «امید جدید سوسیالیسم» نام می‌برد. خانه کالو با نقاشی‌ها و طرح‌های بسیاری با مضامین سوسیالیستی، از جمله تصاویری از مارکس، انگلس، استالین و مائو تزیین گشته‌بود.

فریدا همیشه از امید سخن می راند. آرزوی او دیدن نمایشگاهی از آثارش بود، اما زمانی که نمایشگاه برپا شد وی در بستر بود. ولی ناامید نشد و با تخت به نماشگاه رفت. دیگو همسر فریدا درباره او می گوید: "او تنها کسی بود که توانست عشق را در طول زندگی به من نشان دهد."  کالو از تصادف تا مرگ متحمل بیش از 30 عمل جراحی شد و نهایتا پای قانقاریا زده اش قطع شد. فریدا چند روز پیش از درگذشتش در سیزدهم جولای سال 1954 در یادداشت هایش چنین می نویسد: "امیدوارم رهایی لذت بخش باشد و امیدوارم که هرگز باز نگردم." کالو در ۱۳ ژوئیه ۱۹۵۴ به خاطر انسداد جریان خون درگذشت. خاکستر او هم‌اکنون درون کوزه‌ای در خانهٔ قدیمی اوست که حالا تبدیل به «موزهٔ فریدا کالو» شده‌است.

 

                                      

دربارهٔ زندگی کالو چهار فیلم ساخته شده‌است:

  • فریدا کالو نام فیلم مستندی بود که در سال ۱۹۸۲ در آلمان ساخته شد.
  • در سال ۱۹۸۴ فیلم داستانی‌ای با عنوان فریدا؛طبیعت زنده ساخته شد.
  • روبانی به دور بمب که دیدگاه انتقادی به زندگی او دارد.
  • در سال ۲۰۰۲ در هالیوود فیلمی با نام فریدا براساس زندگی او ساخته شد. نقش فریدا را در این فیلم سلما هایک بازی می‌کند.

دردسر فريدا كالو

يادداشتي درباره‌ی پرتره‌های فريدا كالو " Frida Kahlo " نقاش نامدار مکزيکی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 2:2  توسط فاطمه  | 

          

    

       

وقتی به لبخندهای شما نگاه می کنم اطمینان پیدا می کنم که هنوزم میشه به این دنیا و به این زندگی خندید... به خصوص لبخند تو........

پ.ن: کاش مادرم ببخشد این همه بی قراری ها و بداخلاقی هایم را... کاش ببخشند...... همیشه که نه!!!!!! ولی گاهی واقعا غیر قابل تحمل میشم خودم خوب می دونم...........

پ.ن:هنوز صحنه های چهارشنبه جلوی چشمامه.... هنوز ...............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت 1:46  توسط فاطمه  | 

امروز ازنظر شدت خشونت و سرکوب شاید فقط قابل مقایسه با سی خرداد بود.... ولی در این بین صحنه یی دیدم که خیلی قشنگ بود.... 

تو خیابون کریم خان اشک آور زده بودن و همه تو یه پارکی اونجا جمع بودیم و هر کس به نوعی دود تولید می کرد... یا سیگار می کشید یا کاغذ آتیش می زد... منم که یه بسته سیگار با یه فندک گرفته بودم دستم و سیگار نذری پخش می کردم... که یه دفه دیدیم تعدادی سرباز سپر به دست هم که حالشون خرابه و داره همین جور از چشماشون اشک می ریزه اومدن میون مردم... و خیلی قشنگ بود که مردم همه به سمت اونا رفتن تا دود کاغذ و سیگار خودشون رو با اونا قسمت کنن..........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/13ساعت 20:23  توسط فاطمه 

شاید همه آنچه باید را مولانا گفت:

همه زندگی آن است که خاموش نمیرید........

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/13ساعت 7:54  توسط فاطمه 

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

وندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 16:33  توسط فاطمه 

از بچگیم بارون رو دوست نداشتم... دوست نداشتم که نه.... بهتره بگم دلم می گرفت... همیشه فکر می کردم وقتی بارون میاد یعنی خدا دلش گرفته و داره گریه می کنه... و خوب هیچ وقت دلم نمی خواست خدا دلش بگیره... برام عجیب بود که خدا هم دلش می گیره... بعدها به این نتیجه رسیدم که  بعضی ادما هستن که خدا با خنده شون می خنده و با گریه شون گریه می کنه....... و بعدترها برام عجیب بود که خدا چه جوری دلش نمی گیره؟!!!!! اصلن خدا دل داره؟؟؟؟؟؟!!!!!!! و حالا هم که.........

بی خیال! خیر سرم با خودم قرار گذاشته بودم که دیگه به خدا گیر ندم.... خودم باشم و خودم... اره خودم باشم و خودم... خودم باشم و این همه چشم هایی که همچین زل زدن تو چشمام که گاهی تاب سنگینیه نگاهشون رو نمیارم....... خودم باشم و این همه اسم که تو ذهنم دوره میشه.... این همه اسم که پشت هر کدوم داستانی هست... تلخ یا شیرین... و خود باشم و این همه صدا که تو گوشم می پیچه... از صدای مادر اون ندا که میهمان شعله ها شد و مادرش که فریاد می زد:"ندا! مادر! سوختی من صدات می شم..." تا صدای مادر این ندا که: "ندا!مادر! تو یه لحظه گفتی آخ سوختم استاد.. ولی من برای یه عمر می سوزم مادر......." خودم باشم و قولی که به مادرت دادم سهراب ... همون لحظه ییکه با اطمینانی که نمیدونم از کجا میومد..... تو چشماش نگاه کردم و گفتم مطمئن باشین نمی ذاریم قطره یی از این خون ها پایمال بشه.... حتی قطره یی... و حالا نمی دونم شونه هام تاب این قول رو میاره یا نه؟؟؟؟؟؟؟ خودم باشم و گریه های شبونه ی مادر بزرگم که وقتی مطمئن می شد ما خوابیم ،سجاده ش رو پهن می کرد و نمی دونست که من یا شایدم ما از زیر پتو یواشکی نگاش می کنیم و با هر قطره ی اشکش اشک می ریزیم ...... خودم باشم و ...... و.......

دلتنگم ... خیلی....... ولی خسته نیستم.... ولی ناامید نیستم.... ولی هنوز یاسم از صبوری روحم وسیع تر نشده.......... ولی هنوز.................

تا حالا کارون رو ندیدم..... ولی نمی دونم چرا به طرز عجیبی دلم کارون می خواد.... یه شب پر ستاره کنار کارون.... اصلا نمی دونم آسمونه اونجا پر ستاره ست یا نه؟؟ ولی دلم یه شب پرستاره کنار کارون می خواد با یه باد سرد و یه نخ سیگار و شایدم بارون.......شاید همش تقصیر "احمد محمود" باشه........ 

نمی دونم....... دیوونه که میشم، گر میگیرم..... تب می کنم ...... انگار که از سرم داره آتیش بلند میشه..... و یه چیزی تو دلم وول می خوره که خودم هم نمی دونم چیه؟؟؟ یه چیزی تو دلم و یه چیزی تو گلوم........

راستی نازنین میدونستی که این اهنگ وبلاگت آدم رو تا ته دیوونگی میبره؟؟؟؟؟؟

و باز هم راستی فردا....... یار دبستانی من!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 16:22  توسط فاطمه  | 

سهیلا! بی پناه ترین ایرانی! ببخش ما رو ..... ببخش..........

وصیت نامه اینجانبه سهیلا قدیری

اینجانبه سهیلا قدیری، فرزند عبدالمحمد از شما قاضی اجرای احکام و مسئولین محترم زندان عاجزانه و ملتمسانه تقاضا دارم در صورت رضایت ندادن شاکیم و اعدام من، جسدم را بی نام و نشان و به صورت مجهول الهویه به خاک بسپارید و آدرس و مشخصات مزارم را به هیچکدام از اعضای خانواده و بستگانم و فامیلهایم نگویید. منظورم این است که هر کدام از اعضای خانواده و فامیلهای پدری و فامیلهای پدری و فامیلهای مادریم و بستگانم بر سر مزار من حتی برای دو دقیقه هم بیایند روح من عذاب می کشد و ناآرام می شود. پس اصلا دوست ندارم هیچ کدام از آنها مزار مرا بلد باشند و نه فاتحه ای و نه خیراتی از طرف آنها و به دست آنها نمی خواهم.

وصیت دومم این است که تا جایی که امکان برایتان هست مرا در نزدیک مزار بچه ام دفن کنید و جسد رابه شهرستان یا استان محل تولدم منتقل نکنید.

سهیلا قدیری


 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 14:19  توسط فاطمه  |